اولین شام ما..

امروز اولین شامی بود که با مامان و بابا رفتیم بیرون..

مامی هوس جیگر کرده بود... چون پنجشنبه شب بود و میدونست جیگرهاشون تازه است رفتن همونجاییکه م یدونن جیگر خوردن..

منم دختر خوبی بودم عین همیشه و خوابیدم تا مزاحمت ایجاد نکنم... البتهمن مزاحم نیستم ها...

سه شنبه هم اولین بار رفتمخونه خاله آزی.. کلی کوروش مواظبت از من بود!!!

تازه شبش هم برا اولین بار شام رفتم خونه دایی مهدی.. ولی عسل عمه اصلا از من مواظبت نبود...

امروز هم رفتیم برا اولینبار خونه خاله فرشته... همونکه دیشب دم در خونه ما تصانف کرد.. رفتیم عیادتش.. براش کیک بردیم...

امروز برا اولین بار با مامی رفتیم بیرون.. البته اولین بار نبود برا اولین بار بود که آغوشی رفتیم بیرون.. من همون دم در خوابم برد..

رفتیم شیر وخامه خریدیم..

امروز دیگه برا اولین بار به زنعمو اس ام اس دادیم و تولدشو تبریک گفتیم..

الان هم من دارم رو تخت مامی در حالیکه همه چیزمو ریختم بیرون دست و پا میزنم..

/ 2 نظر / 5 بازدید
etee

سلام ای غروب غریبانه ی دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شب های روشن

etee

سلام ای غروب غریبانه ی دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شب های روشن