داستان مرد باهوش...

البته نی نی جان من معذرت می خوام که باباییت اول باید این نود رو می دید بعد برات داستان می خوند...

کشت منو تا بیاد... حالا خودمونیم ها.. هنوز هیچی نشده خودم به داستان خوندن باباییت عادت کردم...

یکی بود یکی نبود... یه مرد باهوشی بود که ادعا کرد می تونه به خر خوندن نوشتن یاد بده...

نی نی جون (در حالی که داره شکمم رو می بوسه... و من هی می گم بابا تو شکمم که نیست... یه کم پایینتره...) خر یه حیونه... عین اسب (حالا مشکل شد ۳ تا.. حیوون چیه.. اسب چیه) گوشاش درازه... و از اسب یواش تر راه می ره... برا بردن بار ازش استفاده می کنند...

(تو دلم می گن تا کی بشه نی نی رو ببریم روستاییکه از اسب و خر برا بردن بار استفاده می کنند... بچه ام دچار درگیری میشه... چون همش دور و برش گاری و ماشین و موتور می بینه که ازش برا بردن بار استفاده می کنند...)

.........

.........

 

آخرهای داستان عزیز جون از خنده ولو شده بود... خوبه بچم روحیه اش تغییر می کنه با این داستان خوندن...

می دونم تو دلش می گفت ای کاش من جای اون مرد ه بودم.. چه کیفی داشت ها...پادشاه رو سرکیسه می کردم...

راستی نی نی جان بابا دیشب همه رو بی غلط املایی خوند...

من همش سعی می کنم به داستان فکر کنم.. تا تو هم بتونی بیشتر داستان ها رو متوجه بشی...

پ ن: سیبک جونم... این دایی پاپلی بودها .. هم شهری بابایی...

خیلی مهربونه... نی نی اونها بهمن دنیا میاد.. عین سپنتا جون بهمن ماهیه...

دیدی چقدر دوست داره؟

/ 1 نظر / 3 بازدید
سراپرده

سلام خيلی زودتر از اونچه فکرش رو بکنی راستی مگه مرد باهوش هم وجود داره من که فکر ميکنم فقط تو کتابهاست و تعداد محدودی هم که نظر کرده خدا هستند باقی ايکيو زير صفر موفق و پيروز