ورزشکار!!!

من دیشب با خاله آزی اینها رفتیم پارکچ..(پارک)

اونجا یه خانمی داشت با نگاهش منو می خورد..

مامان اگه چاره داشت چشاشو در میاورد..

 

اونجا با تیارش و توروش(به جای ت ک بگذارید) کلی باسی تردیم..

وسط نوشت:

الان مامان داره پاسنمو می آره (باسنمو می خارونه)

....

اونجا دو تا پسر بودند که حدود ۵ الی ۶ سال داشتند.. و مامان تصمیم گرفته بود بزنه دک و دندشونو خورد کنه و یواشکی بزنتشون..

اونها تو پارکچ می چرخیدند و هی به هر کی می رسیدند می گفتند با ما دوست می شی..

و ٢٠بار اومدند و به من گفتند.. دختر خانوم با ما دوست می شی؟؟

مامان حرصش دراومده بود چون اونها فقط می خواستند دوست خوراکی و اساباب بازی من بشن.. البته دوست خوشگلیم!!!!!!!!!

یکیشون سر تاب منو بدجوری بغل کرده بود.. مامی حرصش در اومد و دعواش کرد..

ما رفتیم قسمت بدن سازی...

دایی و بابا داشتند ورزش می سدند.. من هم همه وسایل بدن سازی رو امتحان کردم.. اینقدر قشنگ ژست می گرفتم که مامی از خنده مرده بود..

تا بعد بای..

/ 0 نظر / 4 بازدید