دختر کو نداره نشان از پدر!!!

دفترچه یادداشت نفیسه رو گرفته.. یعنی نفیسه بهش داده بود... و گفته بود تو دو تا از برگه هاش بنویسه.

فرگلم تمام دفترچه رو خط خطی می کنه و نقاشی می کشه...

نفیسه که می بینه کلی شاکی می شه...

فرگل با ناراحتی می ره تو اتاقش و بعد از چند دقیقه میاد.. اونم شاکی...  با هیجان و ناراحتی...

شروع می کنه به داد و بیداد و رو به نفیسه می گه: اصلا چرا دفترچه رو دادی به من.. کی به شما اجازه داد.. اصلا دفعه آخرت باشه اینتار هشت رو م یتنی ها..

نباید دبترچه رو می دادی به من..  هیلی تارت هشت بود.. هیلی.. من از دستت ناراحتم...

...........

یعنی منو داری... یاد بابا ش افتادم که وقتی هم تقصیر با اونه یا کار اشتباهی کرده باشه میاد  و قبل از اینکه چیزی بهش بگیم خودش شاکی می شه و دست ÷یش رو می گیره تا پس نیفته....

............

دیروز به من می گه که مامان آدامس می دی؟

من: باشه مامان بذار کارم تموم شه می دم..

خلاصه اصرار یم کنه و من اجازه یم دم بره از تو کیفم برداره .. ولی بیاد من بهش بدم..

فرگل میاد می بینم آدامس دهنشه..

من: دخترم چرا خودت آدامس رو گذاشتی دهنت.. مگه من به شما اجازه دادم..

اخماش می ره تو هم..

می گم باید می اومدی من بهت بدم..

می ره و بعد دو دقیقه میاد.. و من همچنان داشتم کاهوها رو می شستم..

فرگل: مامان جون.. آخه دست خودت بند بود.. برا همین برداشتم.. شما اشتباه کردی که دستت بند بود.. من خودم آدامس برداشتم.. دیگه قول بده دستت بند نباشه و تار نداشته باشی.. هوب مامان هوبم... قول م یدی؟

من: تعجبمتفکرنیشخندبغلقلبماچ

/ 2 نظر / 7 بازدید