Lilypie Fourth Birthday tickersجلب توجه!! - سيبک مهربون

welcome to my weblog

سلام

خوبید.. همه خوبیم..امشب ما مهمون داشتیم..

دوستهای مامان و بابا بودند..

من اولین بار بود که اینطوری خیلی خیلی خجالت کشیدم..

تا چند دقیقه تا مامانم بیاد بغلم کنه سرمو خم کرده بودم و اخم کردهب ودم و زمین رو نیگاه می کردم.. یهخورده که گذشت مامی نازم کردم و این حرفها و جمع صمیمی شد.. دیگه شروع کردم به جلب توجه.. اول هی کوبیدم به بخاری.. بعد هی دوییدم.. خودم پرت یم کردم زمین.. غلت یم زدم.. کلی کارهای محیرالعقول انجام دادام.. و خلاصه کلی جلب توجه کردم..

آخرهاش با مامان که بازی می کردم و حواسم بود که بهم دارند توجه یم کنند هر چی بلد بودم گذاشتم تو طبق اخلاص.. شایدم تبق یا طبغ!!!!!!! ه ه ها هاها ..

خلاصه این کارهاب را مامان اینها تازگی داشت..

و کلی همه ذوق کردند..

من اگه دلم بخواد صدای حیوونهایی که مامی یادم داده رو بلدم بگم..

به هر حیوونی هم که خوشم بیاد ازش و اسمشم بلد نباشم می گم میو.. میو..

گربه ببینم میو میو می کنم بعد محکم لگد یم زنم به زمین و داد می زنم تا فرار کنه از مامانم یاد گرفتم..

بوس می فرستم .. البته خیلی وقته .. مامانو می زنم بعد بغلش می کنم سفت و نازش می کنم..

هی بوسش می کنم.. از گردن مامی می گیرم و بغلش می کنم..

خودمو براش لوس می کنم تا خستگیش یادش بره..

وقتی دعوام می کنه منم اخم می کنم بعد کارهای خنده دار انجام یم دم تا بخنده و بوسم کنه..

خلاصه مارمولکی هستم برا خودم..

عاشق بازی تو پارکم.. ببینم کسی رو تاب من سواره جیییییییییییغ می کشم سرش.. مامان هم همش دعوام می کنه یعنی بهم تذکر می ده که کار بدیه اون تاب مال همه است..

شنبه هم یم رم واکسن می زنم. احتمالا مامان تا دو شنبه داغون یم شه از بی خوابی..

این مامان منم خیلی ترسوئه ها.. از تب می ترسه. به حق چیز های نشنیده..

فعلا بای بای

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۸ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()