Lilypie Fourth Birthday tickersدرس پنجم - سيبک مهربون

welcome to my weblog

سلام سیبکم خوبی مامان؟

دل شما روشن که بابایی اومد خونه نازگلم...

دیدی باباتو.. بهش میگم اگه نی نی هم بود.. بعد تو از مسافرت بیای.. اول کیو بغل می کنی می بوسی؟

میگه خوب نی نی دلش کوچیکه گناه داره!!!

می بینی تو رو خدا؟

ولی من تو دلم خوشحالم ها...

حالا هم بهت بگم جات پیش ما خیلی خالیه...

ولی امروز باز از اومدنت ترسیدم...

ولی تو اهمیت نده..هر وقت خواستی بیا خوب؟

آهان مامان داشت یادم می رفت ها..

درس پنجم...اینه که وقتی می ری حموم اولا به مامی بگو...

بعدش.. خیلی اروم تو حموم راه برو..

سعی کن خیلی راه نری و سر اون چهار پایه بشینی...

تا وقتی کوچولویی که بابایی می برت حموم... الانه وقتی یادش میاد تو دلش قند آب میشه...

بهش میگم نی نی اگه دختر بود تا کی باهات بیاد حموم؟

میگه تا وقتیکه خودش روش بشه!!!!!

خلاصه مامن جان.. اون دمپایی کوچولوهاتو حتما پات کن که لیز نخوری ...

مامی دیروز که لیز خوردم.. چاره ای جز لیز خوردن نداشتم...

خودت که دیدی...

تازه دمپایی پام بود...

.

.

.

پ ن: رییس اومد مامان جان.. میگه باباییت میاد امروز اینجا...

از حالا خنده ام گرفته.. اخه اون دوست جون بابایی هم میاد...

همینطور که راه میره ادم خندش میگیره...

چه برسه به اینکه می واد امروز منو هم بخندونه...

دروغ کار بدیه...

ولی م یدونی که چرا مامی به رییس نگفتم باباییت کیه؟ تازه من دروغ نگفتم.. فقط لزومی ندیم راستشو بگم!!!!

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/۱۳ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()