Lilypie Fourth Birthday tickersماچ!!! - سيبک مهربون

welcome to my weblog

من خوابم...

مامانم داره می نویسه ..

ما رفته بودیم شمال..

عروسی خوش گذشت..

من تو عروسی بالا اوردم..

من تو عروسی راه رفتم..

من دوست داشتم برم پیش عروس..

من امشب بعد از اینکه مامان و بابا برام هی ماچ فرستادن ادای بوسیدن رو با صدا دراوردم..

بعد اونها برام دست زدن.. منم هر بار ماچ کردم دست زدم..

مامانی نماز نمی خونه و ناراحته که من نماز خوندن رو با چادر نم یتونم یاد بگیرم..

ولی من عین بابا با شلوارک و لختکی نماز می خونم..

من راه یم رم.. ترجیح می دم همَ راه برم...

هی هم با باسن می خورم رمین..

من با خودکار می نویسم. و وقتی دارم می نویسم می شمرم..

رو مبل رو کابینت رو دیوار .. همش خط خطی می کنم...

من وقتی از خواب بیدار می شم برا مامان هی حرفمی زنم.. مامان میگه داری با زبون خودت خوابهاتو تعریف می کنی.. و هی قربون صدقه من میره..

من عاشق چای.. هندوانه.. پرتقال.. هستم..

قند ببینم می دونم شیرینه و دوست دارم بخورم..

اجیل ببینم می دونم شوره و از خود بی خود می شم..

مامی کشف کرده غذاهایی که قرمزند (مثل ماکارونی.. لوبیا پلو .. غذای گوجه دار) منو جذب می کنند..

البته من خیلی که چه عرض کنم.. تقریبا بد غذام.. ولی با این غذا بازی کردن رو دوست دارم...

از سیستم ماکارونی خوشم میاد...

وقتی تو دهنم غذاست (حتی یه دونه برنج) دهنمو باز نمی کنم تا باز غذا بذارن دهنم..

خرما هم مامی بهم میده و به نسبت خوب می خورم..

گوجه رو به خیار ترجیح می دم..

من برم دیگه

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۱ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()