Lilypie Fourth Birthday tickersمسئله خیلی جدیه ها... همون هفت قدم .. - سيبک مهربون

welcome to my weblog

می دونین من چقدر با مامانم امروز بازی راه رفتن کردیم.. من خودم پیشنهاد دادم.. یعن یدور تر از مامان واستادم و رفتم طرفش...

کلی هم این روزها بلبل زبونی می کنم به زبون فارسی خیلی دری مری...

اخرین رکوردم یازده قدم بود..

تا پنج قدم چوچولو موچولو رو هم راحت م یرفتم.. هر وقت هم با تونم (باسنم) خوردم زمین کلی با مامان خندیدیم و ریسه رفتیم...

مامان دیشب خواب دید که نی نی تو شیکمش داره.. می دونین چقدر برا من غصه خورد.. آخه همش تو خوابش می گفت آخه من هنوز اونطور که باید به فرگلم نرسیدم.. نمی تونم از یه نی نی دیگه نگهداری کنم.. کلی گریه می رکد و خیلی دوست داشت به  من محبت کنه...

من مامانم رو دوست دارم.. مامان می گه از تو چشات می خونم..

راستی یه چیزی.. من خیلی ٢شی٠طون شدم...

این ٣ ع

د٣۶د ه٣.ا ه

م ک

ار

منه تو متن...٠

این نوشته های بالا از من بود..

مبذم ذو اپن.. مامان میگه ۵ سال از عمرمو کم کردی دختر.. اخه داشت استکان می شست بعد یهو دید دیگه صدایی از من در نمیاد دید رو اپنم...

راستی .من الان تمام تنم خودکاریه.. همه تنم...

از بس خودکار دوست دارم..

مامانم می گه احتمال این که من چپ دست باشم زیاده...

الانم دارم با دوستم با کنترل تلویزیون حرف یم زنم...

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()