Lilypie Fourth Birthday tickersپیشرفت های من - سيبک مهربون

welcome to my weblog

سلام

خوبید؟ منم خوبم.. چی بهتر از این که صبح تا شب پیش مامان جونم باشم و هر وقت بخوام اون باهام بازی م یکنه. باهام حرف میزنه.. دنبال هم می دوییم. (البته من چهار دست و پا می دوئم)  موهامو شونه م یکنه.. تازه موهام رو چتری کوتاه کرده یه کلیپس کوچولو هم می زنه گوشه موهام اینقدر ناز می شم.. تازه اینقدر تغییر کردم که وقتی بابا عزیز جون اومد خونه فورا گفت ناز ناز چقدر ناز شده و خیلی زود حدس زد که این نازتر شدن به خاطر کوتاه کردن موهامه..

طفلی مامان سیبی رو بگو موهاشو رنگ کرده البته رنگ موهای خودشه ولی خوب موهای خیلی سفیدش که می زد تو ذوق همه پنهان شده ...ولی بابا عزیز جون با وجود اینکه دید مامان رو سرش رنگه تازه  منو نیگه داشت تا مامی بره حموم ولی اصلا یادش رفت به مامان بگه چقدر ناز شدی... بعدش به ماماتن سیب می دونین کی گفت .. وقتی مامان کلی غر زد اونم تو تاریکی.. حالا مامان براتون خودش تعریف می کنه..

من از وقتی دارو می خورم و خدا رو شکر دیگه بالا نمی ارم کلی وزن گرفتم.. بگو ماشالله.. بگو بترکه چشم حسود.. بگو بترکه چشم بخیل ...

مامانم بلد نیست برام لباس بدوزه ولی برام شلوار های رنگارنگ دوخته.. من الان پشت صندلی کامپیوترم و دارم پشت مبل رو بررسی می کنم.. یکی دوبار مامانمو ترسوندم.. اونم جیغ کشید.. اخه من تو اتاق خودم بودم خوب.. بعد مامان رفت تو اشپزخونه.. من در عرض ایکی ثانیه اومدم تو اشپزخونه زیر میز.. مامان یهو دید ه چیزی داره اون زیر وول می خوره بعد ترسید..

یه بار یهو  رفتم پشت پاشو گرفتم .. اونم جیغ زد..

اگه قرار باشه جایی نرم و کسی دنبالم بدوئه من جیغ می کشم و با سرعت چهار دست و پا در می رم.. عاشق اینم که مامان منو بذاره رو تختشون و باهاش بازی کنم...

من عین پیشی ها می می می خورم.. شیشه شیرم رو در حال چهار دست و پا مک می زنم و می دونم دارم هوا می خورم. خوب همه هوا می خورن..

مامان یه بطری داره تو یخچال و با اون اب م یخوره .. من عاشق اینم که با بطری اب بخورم..

من عاشق اینم که هر چی اونها می خورن بخورم ولی اون چیزی که باید بخورم رو نخورم..

من الان یه هفته است که بیستکوییت مادر هم می خورم..

پرتقال برام خوب نیست چون بالا میارم.. دیشب ماست خوردم و مامان هنوز کشف نکرده برام خوبه یا نه.. امشب هم امتحانی بهم می خواد ماست بده..

عاشق اجیلم..

یه روز این مامان خانوم و بابا اقا نشستن تخمه شکوندن.. من هی خواستم بخورم نشد.. تا اینکه ظرف اجیل رو ریختم رو زمین. مامان اینها ظرف خالی رو گذاشتن پیشم و من کشف کردم می تونم انگشت بکشم ته ظرف و نمک های باقی مونده رو با ولع خوردم..

من عاشق یه وسیله خطرناک به  اسم قیچی هستم.. یه روز دیدم اون رو مباه یعنی مامان گذاشته بود تا من دستم بهش نرسه.. من هی مبل رو گرفتم ایستادم دستم به اون نرسید پارچه ها رو ریخم زمین.. خیلی خرابکاری کردم ولی دستم به قیچی نرسید تا اینکه غروب که نه بعد از ظهر مامان زیر مبل دراز کشید من دوییم رفتم رو شیکم مامان بعد هم رفتم رو مبل.. البته مامان حواسش بود و اونها رو برداشت..

من موبایل مامان رو می خورم.. داغون شده ..

من به موز هم حساسیت دارم .. خیلی دوست دارم بخورم ها ولی اون منو دوست نداره..

من خیلی دوست دارم بلند شم.. عین اینهاییکه دارن نماز می خونن و بعد م یخوان بلند شن ها.. عنی اونها باسنمو میارم بالا ولی نم یت ونم پاشم و جیغ می کشم..

هر وقت نخوام مامی بخوابه می زنه تو صورتش موهاشو می کشم تا بیدارش ه با من بازی  کنه.. هیچوقت تنها نم یرم تو اشپزخونه هر وقت یکی بره اون سمت به سرعت خودمو می رسونم..

مامان کلی لباس برام خریده..

من عاشق نرمش هستم.. دیشب و تقریبا هر صبح با مامان نرمش می کنم... خیلی دوست دارم. من همش دست می زنم . و وقتی مامان میگه بگو بابا می گم .با با با... مامان میگه دوتا بگو سه تا نگو.. و من می گم با با با..

من همیشه تلفن رو بر می د ارم و دوست دارم وقتی مامان میخواد حرف بزنه تو دست خودم باشه..

من عاشق اینم که چایی بخورم. یعنی بنوشم.. هیچکی جرات نداره سینی چایی یا استکانشو رو زمین جا بذاره...

وقتی می خوام بگم واقعا اینو می خوام بخورم کلی صدا از خودم در میارم بعد مشتمو می کوبم تو دهنم..

انگاری بقیه دندون هام هم دارن در میان..

وقت یمامان به رو شیکمش می خوابه حالا یا وقتی داره نرمش می کنه یا وقتی می خواد استراحت کنه من می دوئم رو پشتش.. یا منم سرم رو می ذارم رو بالش و دوست دارم مامی نوازشم کنه..

وقتی بابا میاد خونه بهش اجازه نمی دم لباسشو در بیاره هی دوئم طرفش و گریه می کنم تا بغلم کنه بعد وقتی بغلم کرد مامانمو نیگاه می کنم و می خندم...

من می دونم بابا بعد از اینکه میاد خونه میره دستشویی و می رم پشت در تا بیاد بیرون هی در می زنم ... تازه اگه در باز باشه می دوئم تو دستشویی..

هر کی بره حموم.. مخصوصا مامان یا بابا می دئم طرف حموم.. اصلا مامانم اینها برا اینکه من از تو اشپزخونه بیام بیرون در حموم رو باز می کنن تا من بیام طرف حموم..

من تو وانم یه خرسی دارم که سر شامپو بدنمه.. و توپ و کلی اسباب بازی...

من اینبار کلی کف خوردم... و کلی لذت بردم..

من عاشق به هم زدن پارچه ا ی هستم که مامان پهن می کنه تا برش کنه...و می رم روش می شینم...

من مورچه ها رو دنبال می کنم و همش فکر می کنم اونها اشغالهای متحرک هستن..

من عاشق تبلیغات بچه گانه تلویزیونم..

من عاشق برنامه رنگین کمونم...

من عاشق سی دی ایروبیک مامانم...

قراره بریم گوشهامو سوراخ کنیم.. خلی درد داره.. مامانم میگه نم یخواد من درد بکشم...

من برم..

من عاشق بچه هایی هستم که می تونن راه برن..

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()