Lilypie Fourth Birthday tickersمن واستادم... - سيبک مهربون

welcome to my weblog

سلام

من امروز برای اولین بار بلند شدم ایستادم..

ساعت 16:45 دقیقه بعد از ظهر بود..

اول رستم رو گذاشتم رو پای بابام.. بعد بابام دست به سینه نشست منم ارنج بابا رو گرفتم بلند شدم...

الان خیلی تند تند چهار دست و پا می رم به همه جا سرک می کشم.. مامان هر جا میره دنبالش میرم.. وقتی می شینه پای کامپیوتر منم می ام هی جیغ م یکشم تا منو بغل کنه و بتونم موس و کیبورد رو الگلک کنم..

وقتی یکی میره دستشویی می رم پشت در می کوبم به در..

وقتی بابا یا هر کس دیگه ای میره تو حموم من بدو بدو میرم تو حموم..

الان مامانم از خیلی چیزها دلش گرفته.. منم خوابیدم .. و مامی حال نداره .بنویسه... فعلا بای

امروز دختر خاله مامان اینجا بود.. البته دیشب اومده بودن.. یعنی دیروز .. با خاله نانس رفته بودن بازار .. بعدش هم اومدن اینجا.. امروز که نه امشب رفتن.. مامان خیلی عصابی بود .. از ادم های بی برنامه خوشش نمیاد..

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()