Lilypie Fourth Birthday tickersدستهای توپولو!!! - سيبک مهربون

welcome to my weblog

وقتی دنیا اومدم .. یعنی به دنیا اومدم مامان از دیدن کوچکی من (البته ٣١۵٠ گرم بودم) بند دلش لرزید.. یهاظطراب طولانی اومد تو دلش.. اضطرابی که داشت مریضش می کرد..

وقتی لباس تنم می کرد.. مخصوصا بعد از ١٠ روز اول که من کلی کوچولوتر شده بودم از بس گریه کرده بودم و می ی نم یخوردم... مامانم هی تو دلش میگفتیعنی دختر من اینقدر بزرگ می شه که من بتونم بدون اینکه بذارم رو بالش بغلش کنم..

حالا  دیگه مامی نم یتونه خیلی بغلم کنهکمر درد می گیره.. این روزها دیگه مامانی با آغوشی کولم یم کنه.. من کلی کیف می کنم.. کلی...

مامانم خیلی منو دوست داره...

امشب ما مهمون داشتیم.. خاله زهره النگوهامو دستم کرد.. با دستبندی که دایی مهدی برام خریده بود...

می دونی چی شد؟

همون النگوهایی که مامان دستم می کرد و همش مواظب بود از دستم نیفته یادتونه.. همون... همون النگوها رو خاله زهره با کمک کف صابون دستم کرد...

به خدا راست می گم.. بگو ماشالله..

تازه دستبندم رو یادتونه؟ همونکه دایی داده بودیه چیزی بهش وصل کنن تا کوتاه شه.. همون به دستم چسبده بود...

راستی امرو زمامانم یهنی دیروز مامانم.. نه یعنی دیشب مامانم برام اش دندونی درست کرد...

کل یهم دلش گرفت..

اخه تو دلش بود که این اش رو مادربزرگها یم پزن.. کلی تو بوق و کرنا می کنن که دخملمون یانوه ما دندون دراورده. سفره پهن می کنن... بعد کلی چیز میز م یذارن رو سفره.. حالا مامانم قراره فردا سفره بندازه و خودش باشه و بابا و خاله زهره...

تازه دکت رهم رفتیم...

حالا مامانم فهمید منکه به قول دوستم نونو نم یخوردم و هی نونوی مامان رو عق می زدم واسه چی بود..

منکه خودم نغهمیدم ولی مامانم تو وبلاگش میگه.. تازه کلی با بابا دوست هم هستن...

مامان و بابا دیگه..

اصلا مامانم از بس بابامو دوست داره اینطوری میشه...

تازه خیلی هم بابامو لوس کرده...

بابام با بغض به مامانم گفته منکه جز تو هیچکی رو ندارم!!!

می دونین این یعنی چی؟

اصلا این حرفهای بزرگونه به م ن چه...

من فقط خودم لوس می کنم . هی قر می دم و کمرم رو می پیچونم...

مامان خیلی ناراحته..

م یدونین دوست داره باز از اول بشه که من دنیا یام.. بتونه تا م یتونه منو شاد نیگه داره و هی برام از خودش محبت افزون در کنه...تازه امروز داشت فکر می کرد چرا وقتی تو شیکمش بودم بیشتر بهم محبت نکرده..

والله من از کار این مامان خانوم سر در نیاوردم.. همه چیزش عجیبه...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٥ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()