Lilypie Fourth Birthday tickersمامان بد!!!! - سيبک مهربون

welcome to my weblog

من دست می زنم..

من می رقصم..

من جیغ می کشم..

من کلی کارهای با مزه می کنم..

ولی حیف.. حیف که یه مامان دارم که خیلی بی حوصله است.. خیلی...

یه مامان بد دارم...

البته من نمی گم مامانم بد.. مامانم هی می گه ببخشید گلم من خیل بدم..

مخصوصا الان که مامان و بابا زدن به تیپ هم ..

من خواب بودم.. ولی.. بابا سر مامان داد زد.. مامان چشاش پر اشک شد. و تو دلش گت.. ببخشید گلم.. ببخشید که باعث شدیم تو ..بیای تو این دنیای بد ..

من خیلی دوست دارم تو بغل مامان باشم و بازی کنم..

من از بازی دنبال هم کردن خوش میاد.. رو تخت مامان اینها جیغ می کشم و سعی م یکنم فرار کنم.. ولی همیشه مامان منو می گیر و گاز گازی می کنه و می چلونه..

من خوشم میاد پشتموبمالن و من بخوابم..

من عاشق این کیبورد و موسم...

من این روزها با خرس ابیم بازی می کنم و گازش می گیرم.. من دندون ندارم..

الانه که نه نیم ساعت پیش عموم زنگ زده بود و هی از بابام سوالهایی در مورد من می پرسید...

عموم کیه؟؟؟ هر کی هست مامانم دل خوشی ازش نداره.. می گه اندازه ١٠٠ نفر مخربه!!!

من دو تا مادر بزرگ دارم و دو تا پدر بزرگ..

ولی انگاری فقط از هر کدوم یکی دارم.. اون و تای دیگه حتی براشون جالب نیست بدونن من دست م یزنم و سعی م ی کنم برقصم..

الان مامان مصمم شده دیگه هیچوقت نره شمال.. ولی م یدونم میره..

الان مامان خیلی دلش گرفته.. چشاش پر اشکه.. منم ناز خوابیدم... مامان میگه این حرفهای بزرگونه رو باید تو وبلاگ خودش بنویسه..

کاش دخترم .....................

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱۳ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()