Lilypie Fourth Birthday tickersتولد هشت ماهگیم... - سيبک مهربون

welcome to my weblog

سلام.. من الان وارد ماه هشتم زندگیم دارم می شم...

یعنی ساعت خونتون که شد ١٧:٢٠ دقیقه من هفت ماهم کامل میشه و می رم تو هشت ماهگیم...

البته وقتی ساعت خونه ما شد ١٨:٢٠... چون ما یه ساعت همیشه ساعتمون جلوئه..

واسه همین خان دایی که دیشب اومد خونه ما عین همه ادم ها گول خورد...

هنوز بلد نیستم چهار دست و پا راه برم...

ولی شاخکهای کفشدوزکمو خیلی دوست دارم...

تو هر چیزی باید دست ببرم...

آخه خیلی خوب با دستهام کار می کنم...

پدر بابا مانمو درآوردم از بس کنجکاوی می کنم...

الانه یاد گرفتم جیغ های خوشحالی بکشم...

گاهی مخصوصا از خودم صدا در میارم..

وقتی محبتم گل کنه می خوام مامی رو بخورم...

وقتی بابام میاد باید من فقط تو بغل بابام باشم...

شیشمو خودمو نیگه می دارم ولی از دهنم بیاد بیرون دلیل نمیشه حتما بتونم باز بذارم تو دهنم...

تو قاشق سوپ فوت می کنم.. مایعات رو تو گلوم نیگه می دارم و قرقره می کنم... و از صداش خوشم میاد...

قایم باشک بازی رو خیلی دوست دارم...

بازی با مامی رو دوست دارم...

حموم رفتم رو دوست دارم...

وقتی می ریم تو حموم جیغ می کشم...

دوست ندارم سرمو بشورن...

خییییییلی کار بلدم...

دارو خوردن هم دوست ندارمممممممممممممممممممم...

الان دوست دارم مامان منو بذاره رو پاش .. دمر یا به پهلو من پتوی زیرمو ناز کنم و گاز بگیرم و مامان برام لالایی بخونه...

تازه بینیمو با پتوم می خارونم...

مامی کار داره.. پس من برم.. تولدمم مبارک...

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٧ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()