Lilypie Fourth Birthday tickersخاله ماما!!! - سيبک مهربون

welcome to my weblog

سلام
من با مامان وبابام امروز رفتیم دکتر...
حالا دیدین مامانم الکی نگران نبود...
من تکون خودنهام کم شده بود.. ماماهه.. یعن یخاله ماما خیلی نگران شد.. ولی به رو خودش نیاورد... زگ زد به آقا دکتر که بیاد.. بعد اومد.. دستشو گذاشت رو شکم من.. بعد خانوم دکتر... یعنی خاله ماما دیدی من دارم تکون می خورم کلی خوشحال شد.. به  مامیم گفت شما به انرژی اعتقاد داری.. یعنی اولش گفت چقدر زود انرژی رو گرفت...
بعد مامانم گفت بله.. بعد کلی قسم داد مامیمو که به هیچکی نگه.. بعد من هی ووول خوردم.. البته بعد ۱:۳۰ دقیقه که اصلا تکون نم یخوردم و قلبم فلات بود...
بعد هی خانومه خوشحال بود.. به مامی گفت همه رو ببخش.. انگاری از دل مامان خبر داشت... مامان گفت نم یتونه... خیلی سخته.. ولی گفت قراره من کمکش کنم تا اون بتونه ببخشه..
بعد به خاله ماما گفت که معنی اسم من یعنی مهربون و بخشنده...
الانم من دارم تکون می خورم...
مامان و بابا خوشحالن.. قراره فردا شب که نه.. ولی ژس فردا شب باز بریم ژیش خاله ماما...

تا بعد بای بای

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۱۳ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()