Lilypie Fourth Birthday tickersآخ من به قربون اون دست و پای قشنگت.. آخ!!! - سيبک مهربون

welcome to my weblog

سلام خوشگل مامان...

سلام عزیز دل من..

سلام نازنین...

سلام فرشته کوچولوی من..

من قربون اون دست و پای بلوریت..

من قربون اون نفس کشیدنهات..

من قربون اون نگاه قشنگت...

(می دونی مامان اشکهاش اشک خوشحالیه)

هیچ چیز بیشتر از سلامتیت منو خوشحال نکرد...

حتی جنسیتت...

اخ من قربون اون دست تکون دادن هات..

جات راحته مامان؟

سختته...

اخ من قربون اون وول خوردنهات..

از بس هیجان زده بودم که یادم رفت از دکتر بپرسم دوکی جون.. نی نی قشنگ ما... قدش چند بود؟ وزنش چند بود؟

من بمیرم برا اون لبات.. برا اون چشات...

می دونی احساس کردم شبیه باباییت هستی...

اون ناز بودن چشای بسته ات عین باباته...

ای من بمیرم برا اون کله خوشگلت..

من اگه چاره داشتم اون گردن قشنگتو می خوردم...

فکرشو بکن.. از مطب اومدیم بیرون داشتیم راجع به فیلم عروسیت حرف می زدیم...

من به خاطر شوهر دادنت داشتم گریه می کردم...

دست خودم نبود..

بابایی میگه شوهرش نمیدیم..

دادیم هم نمیذاریم کسی اذیتش کنه...

و حتما تو دلش یاد من افتاد...

یعنی بابای منم همینو گفت؟

اینو و گفت یادش رفت ببینه کسی منو اذیت می کنه یا نه؟

اشکام دراومده گل نازم...

دیروز غروب...

ساعت ۱۸:۳۰ یکی از بهترین ساعات عمر من وبابایی بود...

از دیشب منو بابات حساس تر شدیم..

حالا دیگه موندیم اون اسمی که انتخاب کردیم برازنده فرزند نازنینمون هست یا نه؟

بابات هم دو دل شده...

باز داره می گرده..

دنبال یه اسم قشنگ...

دیشب میگه اسم مامانشو بذاریم.. خیالم راحت تره...

میگیخ فامیلی هاتون فرق داره خوب...

حالا نی نی قشنگم...

دلم خیلی برات تنگ شده...

فیلمت رو داریم.. و من همش چهره مهربونت رو وقتی داری اون فیلم رو می بینی تجسم می کنم...

می خوام لحظه لحظه های با توبودن رو ثبت کنم.. بزرگ که شدی.. بدونی کی چی گفتی.. چیکا رکردی...

دارم اون روزی رو می بینم که این وبلاگ رو بهت دارم می دم...

با وبلاگ خودمو...

دوست دارم خوشیهامو تو وبلاگ بخونی...

دوست دارم.. یه دختر خوب باشی برا بابات..

دوست دارم...

دوست دارم اگه یه روز نبودم....

اگه یه روز نبودم خیالم راحت باشه تو هستی و بابایی تنها نیست...

بابات دیروز به ارزوش رسید.. هر چند.. هر چند برامون دیگه فرقی نداشت .. دختر باشی یا پسر...

از وقتی از پیش خدا اومدی تو دل مامان دیگه فقط و فقط نگران سلامتیت.. بزرگ کردنت.. و آیندت بودیم و هستیم..

دوست دارم مامان خوبی برات باشم..

دوست دارم بهترین باشی برای ما..

دوست داریم.. دختر خوبی باشی...

بابا میگه خوب عین مامان...

ولی نه.. تو باید خیلی خیلی خوب باشی... اینقدر که خیالم از بابت تو راحت باشه...

دیشب درس خداشناسی داشتیم.. یادته؟ می دونم گوش می دادی...

خدایا شکرت.. شکرت که نی نی نازنین ما سالمه... (یادت هست بابات هر چیزی که خدا داده باید تشکر کنی)

خدایا بابت همه داده هات و نداده هات شکر ...(یادته...باید بابت اون چیزهایی که فکر میکنی خدا بهت نداده هم تشکر کنی.. آخه خدا بهتر می دونه چی باید داشته باشیم چی نداشته باشیم... ولی هر چیزی بهمون داد باید به بهترین نحو مواظبش باشیم)

مهربون مامان.. الانه تو رو با موهای فرفری و دست و پای بلوری.. یا یه پیراهن کوتاه چین چین دارم تصور می کنم..

فرشته کوچولوی ما...

خودت می دونی.. بابا بزرگت (بابای من) چه بخوای چه نخوای بهت میگه فرشته... مامان جون (مامان من) چه بخوای چه نخوای بهت میگه فرشته و ناز نازی...

پس دیگه اسمتو فرشته و نازنین نمی ذاریم...

نی نی جونم.. ما خیلی دوست داریم. مواظب خودت باش...

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٥ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()