Lilypie Fourth Birthday tickersگريه کن گريه قشنگه.... (درس هشتم) - سيبک مهربون

welcome to my weblog

سلام گل نازم...

سلام عزیز دل مامان...

خوبی نازنینم؟ خوبی عزیزم؟ تو میتونی ازاونجا وبلاگ هم بخونی؟

خوب اگه هم نتونی می تونی حرفهایی که تو دلم می زنم رو بشنوی مگه نه؟

اول از کجا شروع کنم؟ بذار درس هشتم رو همین جا بهت بگم...

گریه ...

می دونی گریه چیه مامان؟

می دونم تا حالا خدا جون نذاشته یه لحظه خنده از رو لبهای قشنگت محو بشه.. ولی گل من...

وقتی دنیا بیای اولین کاری که باید بکنی گریه کردنه...

البته بایدی وجود نداره...ولی خودت می زنی زیر گریه... حتی قبل اینکه دکتر مهربون بزنه رو باسنت...

چون یهو می بینی که چقدر تا حالا جات خوب بوده و دیگه نیست...

نمی خوام بترسونمت.. نه...

ولی گریه همونه که از دیروز باعث شده آرامشت به هم بخوره...

دیشب که هق هق می کردم... احساس می کردم قلبت داره تندتر از همیشه می زنه...

دقیقا حس می کردم که دو تا قلب در نهایت بی قراری داره تو وجود من می تپه...

حتما خیلی از دست من نارحت شدی آره؟

ولی مامان جان... اگه گریه هم نمی کردم دلم می ترکید... و از همه هم بیشتر تو اذیت می شدی...

چون می دونم تو هم با من فکر می کنی...

راستی عزیزم.. به دل نگیری ها... بابایی فقط می خواست منو آروم کنه... وگرنه خودت می دونی چقدر دوست داره...

اصلا چون تو رو دوست داره داشت منو آروم می کرد تا من غصه نخورم... و خوشحال باشم... تا تو بتونی خوشحالتر باشی...

اصلا هم عنوان متنم این نیست که تو گریه کنی...

یهو این ترانه یادم افتاد...

عزیز دل مامان ... پاره تن من...

خدا کنه تا حالا اذیت نشده باشی...

می دونی چیه... فقط دکتر رفتن و بستری شدن نیست که گل من...

من تا حالا از بابایی دور نبودم..

می دونم خیلی بده بهت بگم... ولی من از تنهایی اونم تنهایی بی وجود بابایی می ترسم...

خیلی هم می ترسم...

تازه ... یه عالم مورد دیگه هست که اصلا شنیدنش برا تو خوب نیست...

نمی دونم چرا دیشب یهو این اومد تو ذهنم که هنوز برا داشتنت کوچک و ضعیفم... و گفتم کاش دیرتر می اومدی پیشم...

آره گل من..

گریه همونه که آدم ها وقتی دلشون می گیره ... شاید بهترین کار باشه...

اونوقت آدم حس می کنه تمام غصه هاش اشک میشه و میاد بیرون...

...

گریه همونه که وقتی دلت یه کم آروم شد می بینی بالشت پر از ستاره های خیس و پر شبتاب شده...

گریه همونه که تاریکی شبها رو به روشنی ..روشنترین روز می کنه...

گریه همونه که باعث شده الان مامان یه کم آروم تر از دیروز بشینه این پشت... و به تو و خودش و بابا فکر کنه...

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٢۳ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()