Lilypie Fourth Birthday tickersداستان مرد باهوش... - سيبک مهربون

welcome to my weblog

البته نی نی جان من معذرت می خوام که باباییت اول باید این نود رو می دید بعد برات داستان می خوند...

کشت منو تا بیاد... حالا خودمونیم ها.. هنوز هیچی نشده خودم به داستان خوندن باباییت عادت کردم...

یکی بود یکی نبود... یه مرد باهوشی بود که ادعا کرد می تونه به خر خوندن نوشتن یاد بده...

نی نی جون (در حالی که داره شکمم رو می بوسه... و من هی می گم بابا تو شکمم که نیست... یه کم پایینتره...) خر یه حیونه... عین اسب (حالا مشکل شد ۳ تا.. حیوون چیه.. اسب چیه) گوشاش درازه... و از اسب یواش تر راه می ره... برا بردن بار ازش استفاده می کنند...

(تو دلم می گن تا کی بشه نی نی رو ببریم روستاییکه از اسب و خر برا بردن بار استفاده می کنند... بچه ام دچار درگیری میشه... چون همش دور و برش گاری و ماشین و موتور می بینه که ازش برا بردن بار استفاده می کنند...)

.........

.........

 

آخرهای داستان عزیز جون از خنده ولو شده بود... خوبه بچم روحیه اش تغییر می کنه با این داستان خوندن...

می دونم تو دلش می گفت ای کاش من جای اون مرد ه بودم.. چه کیفی داشت ها...پادشاه رو سرکیسه می کردم...

راستی نی نی جان بابا دیشب همه رو بی غلط املایی خوند...

من همش سعی می کنم به داستان فکر کنم.. تا تو هم بتونی بیشتر داستان ها رو متوجه بشی...

پ ن: سیبک جونم... این دایی پاپلی بودها .. هم شهری بابایی...

خیلی مهربونه... نی نی اونها بهمن دنیا میاد.. عین سپنتا جون بهمن ماهیه...

دیدی چقدر دوست داره؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٢٢ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()