Lilypie Fourth Birthday tickersسیبک من اومده تو دل مامان.... - سيبک مهربون

welcome to my weblog

سلام

دست و پام می لرزه

امروز سالگرد حنابندون مامانیه

همون شب که خیلی بهش خوش گذشت...

امروز اولین روزیه که می دونم تو اینجایی...

تو دل مامان...

تا نرم جواب آزمایشم رو نگیرم باور نمی کنم...

خاله زهرا... همون که تو اداره دوست مامانیه...

اون اولین نفریه که می دونه...

م یدونم حتی نم یدونه چه احساسی دارم...

نمی تونم به باباییت زنگ بزنم...

دیگه حق ندارم حرص بخورم...

چون تو اینجایی.. تو دل مامانی...

و من قراره ا زت خوب مراقبت کنم...

دوست دارم سالم باشی... و سرحال...

دوست دارم.. یه سیبک خوب باشی...

۳ ماه دیگه شاید بتونیم برات اسم بذاریم..

ولی با هر اسمی که داشته باشی بدون تو سیبک من و بابایی هستی...

خیلی می ترسم.. دلهره دارم.. دارم می ترکم...

نکنه تو اذیت بشی...

تو الان سیبک منی...

تو دل من...

ببخشید سیبک ناز... من باید به دو سه جای دیگه هم خبر بدم...

نه نمی دم...

بذار خودشون بفهمن..

اینطوری تا فردا معلوم میشه کیا بهت سر می زنن.. تازه باید اول به بابایی بگم...

اینهمه ترشی خوردنم به خاطر تو نازنینم بود آره؟

وای دارم یخ می کنم...

باید مواظب خودم باشم تا مریض نشم...

سیبک مامان به انرژی نیاز داره..

از فردا باید همیشه شیر بخورم...

باید هفته دیگه برم دکتر...

باید ببینم چی بخورم که تو سالم تر باشی...

باید به بابام بگم... ولی چطوری؟ باید به مامی اینها هم بگم...

وای چقدر خجالت می کشم..

ولی چطوری به بابات بگم ... تا ما رو سالم برسونه خونه... و حواس پرتی نگیره...

طفلی بابات حق داشت هی می گفت برو آزمایش...

شاید اشتباه شده...

سیبک یعنی تو واقعا تو دل منی؟

 

پ ن: خاله ساندی بابت این خونه و خونه های دیگه ازت ممنونم

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٥ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()