Lilypie Fourth Birthday tickersسيبک جان ببخشيد ديگه مامی مجبور شدم کلک رشتی بزنم ببينم ميگيره حالا - سيبک مهربون

welcome to my weblog

سلام

چون نمی خواستم رو پست نانا جونم پستی بنویسم اینو اینطوری لینکش کردم تا بخونین...

البته تا اخر اگه بتونم لینکش کنم...

تا حالا متن لینک نکردم خوب...

دیشب از اینجا که اداره باشه با همسرم رفتیم خونه...

یعنی فلکه اول دوست جون عزیز جون رو پیاده کردیم.. دیدم عزیز جون میگه بریم می خوام هدیه تو بخریم.. شاید فردا شب نشه...

انرژیم زیر صفر بود.. ولی برا اینکه نخوره تو ذوق همسرم گفتم باشه...

تازه می دونستم کجا قراره بریم...

لامصب حس ششم نمی ذاره سوپرایز بشم...

جز همون پارسال که برا اولین بار اونطوری سوپرایزم کرد...

ماشین رو گذاشتیم پارکینگ طالقانی و رفتیم طرف میدون کرج.. گفت می رم پاساژ آزادی...

می دونستم می خوامب ریم همون طلا فروشیه که برا زهره خرید کرده بودیم...

کلی شوخی کرد باهام.. کلی خندیدم... ولی گیج گیج بودم... اینقدر که اگه دستم نگرفته بود با مخ تو جدول بودم...

رفتیم و مجبورم کرد یه چزی بخرم.. البته یه چیز که نه.. باید یه دستبند می خریدم... و یکی از اون سرویس اسپورتهاش...

از یکیش خوشم اومد... گوشواره و انگشتر و پلاک داشت...

ولی هر چی با خودم کل کل کردم که بگیرمش نتوستم و فقط یه گوشواره گرفتم...

چون گوشواره ای که همش گوشم کنم نداشتم... (گوشواره ای که باهاش راحت باشم...)

می دونست بیشتر اصرار کنه ناراحت میشم.. هر چند وقتی اینو خریدم ناراحت بودم. ولی حالا خوشحالم... چون خیلی همسرم خوشحال بود.. حالا بهش قول دادم یه زنجیر طلا سفیدهم به مناسبت سالگرد ازدواجم بگیرم... هر چند اون اصرار داره اون سرویس اسپورت رو بگیرم...

من از طلا نه اینکه خوشم نیاد.. ولی با دیدنش دچار هیجان نمی شم.. ولی همسرم از خرید طلا برا من دچار ذوق میشه...

با بهانه اینکه دستبندی ندیدم که به دلم بشینه از خیر دستبند گذشتم..

امروز یکی از همکارام میگه... دیوانه.. مردها وقتی خر میشن باید تا می تونی استفاده کنی...

و من با دهن باز نگاش کردم.. و برا اینکه همسرمو چشم نزنه گفتم.. اون می دونه من می گم نه اصرار داره.. وگرنه کدوم مردو دیدی اینهمه اصرار داشته باشه برا زنش طلا بخره و تازه بگه.. تو فقط انتخاب کن و قیمتش اصلا براش مهم نباشه..

ولی اصل ماجرا اینه که همسر من هیچوقت نشده بگه برات نیم خرم.. یا نخریم.. همش میگه چی دوست داری بریم بخریم.. حتی اگه فقط هزار تومن تو جیبش باشه...

این یه قراره بود که حالا شده یه اصل تو زندگیمون...

هیچوقت هیچکدوممون از دست و دلبازی طرف مقابلمون سو استفاده نمی کنیم...

همسرم می دونه اگه من می خواستم سوء استفاده کنم حتما موقع عقد و عروسیمون اینکارو می کردم...

و هیچوقت نشده تو دلش از اینکه من یه چیزی رو نمی خوام خوشحال بشه...

و همیشه از خرید کردن من لذت می بره... همیشه از اینکه برام چیزی می خره احساس غرور می کنه و من نمی تونستم بذارم غرورش بشکنه ...

وقتی میگه می تونم برات بخرم.. می دونم می تونه... و حتی اگه نتونه به هر قیمتی اینکارو می کنه...

می دونه من با احتیاط  و با درنظر گرفتن همه جوانب خرید می کنم...

می دونه می دونم همیشه دوست داره بهترینها رو برام بخره...

می دونه که الان هم از اینکه برام اینو خریده تو دلم عذاب وجدان دارم... و می دونه دارم می گم چرا آخه تو زحمت افتادی برای من فقط مهمه یادت باشه کی و کجا چه اتفاقی افتاد...

می دونه می دونم از اینکه همیشه نتونسته برام کادو بخره ناراحته...

می دونه می دونم همیشه راست می گه...

می دونه می دونم وقتی حسابش تو مرز اطمینانه خوشحاله برا اینکه می تونه همه نیاز های منو برآورده کنه...

می دونه می دونم همیشه تلاش می کنه امروزش بهتر از دیروزمون باشه...

می دونه می دونم اگه شبها همیشه نمی تونه بیاد پیشم و بیدار می مونه تا به کاراش برسه... فقط برا اینه که بتونیم راحت تر از همیشه زندگی کنیم...

می دونه می دونم خیلی دوسم داره...

می دونه اینقدر دوسش دارم که هیچ چیز این دنیا برام ارزش نداره جز خوشی و سلامت اون...

می دونه اینقدر دوسش داشتم که نذاشتم ایندفعه بفهمه تو خونشون چی گذشت... (چون وقتی فهمید بهم گفت: فقط لازم بود بهم می گفتی  تا وسایلمون رو جمع می کردم و برا همیشه از اونجا می اومدیم بیرون)

می دونه خیلی دوسش دارم... می دونه می دونم خیلی دوسم داره...

 

***دیشب بهم می گفت که اون روزی که با زهره داشتن پچ پچ می کردن داشتن راجع به همین موضوع حرف می زدن...

زهره نازنینم دیشب که باز منو بغضی کردی...

اینقدر که تو منو می شناسی من تو رو نمی شناسم...

به عزیز جون گفته... سیبی از این مدل گوشواره خوشش میاد که اینطور ی باشه اونطوری باشه...

سیبی از این مدل دستبندها خوشش میاد که اینطور ی باشه اونطوری باشه...

بعد براش الویت بندی کرده بود.. حتی ریز علاقه مند یهای منو به اونها گفته بود...

حتی در مورد دستبندهایی که من برا اینکه فقط دو ساعت هم دستم کنم و ازش لذت ببرم گفته بود...

و من دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که زهره نازنینم.. تو چقدر خوب منو می شناسی...  و چطور اینهمه منو می شناسی.. من و تو مگه چقدر با هم در مورد علایقمون حرف زدیم؟!!!!

می دونی زهره جان.. خیلی دوست  دارم.. هم تو رو هم معصوم جونمو.. خیلی خیلی دوستون دارم... دوست دارم خوشبخت بشین.. دوست دارم.. به هر انچه خوبه و دست یافتنی برسین!!!

به امید روزهای همیشه خوب براتون...

 

***نمی ذارم هیچ چیز خوشیمو به هم بزنه.. حتی سوختگی پهلوم اونم امروز صبح...

قراره سعی کنم زندگیم پر از خاطرات قشنگ باشه...

 

*** دیدن این پست قشنگ نانای عزیزم روزم رو قشنگتر از همیشه کرد.. اینقدر که حتی یادم نبود پهلوم می سوزه... و فقط از بوی خمیر دندونی که می اومد هی رو سرم علامت سوال و تعجب سبز می شد!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢۸ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()