Lilypie Fourth Birthday tickersبتش!!! دریه!!!! بابایی دریه!!! - سيبک مهربون

welcome to my weblog

بتش.. یا همان بکش.. در همین سبک بکش باید بتش رو بخونید..

دختر لات بنده خیلی خشن کار تشریف دارند. البته خودم اینطوری خشن کار بارش آوردم.

یعنی چی.. یعین اینکه بازی های خشن زیاد داریم..

یعین فکرکنم یکی از بهترین لحظات فرگل (دور از جون دور از جون.. )یه تصادف با ماشین باشه..

یه چیزی تو مایه های کوبیدن به ته ماشین جلوییو پرت شدن اینور اونور و جیغ کشیدن..

اینقدر حال می کنه..

حالا فکرکنین خوشش میاد هلش بدم.. گاهی وسط هل دادن خسته می شم.. میاد جلوم میگه ماماااانی بتش.. می گم بکش نه هل بده.. خودشو هل یم ده و می گه هوول.. بعد که دوباره خیلی بهش خوش می گذره یادش می ره می گه بتش..

..........

وای از دست پنگول.. چرا؟

هیچی دیگه اون ساعت که پنگول داره من دارم به فرگل غذا یم دم..

بعد این پنگول دریه (با ریتم گریه بخونید) می گنه فرگلم غصه یم خوره.. می گه پیشی دریه... و بغض می کنه..

یا  اینکه نیما گریه می کنه.. اونم می گه مامانی.. عمو دریه..

...............

امروز آلبومشو بعد از مدتها دید.. سریع یادش اومد گفت عکس..

نشست عکس ببینه.. یه جایی عزی جون داره شمع فوت می کنهو از خنده در حال غش کردنه..

فرگل فکرکرده باباش داره گریه می کنه..

بغض کرد و اینقدر زور زد تا اشکهاش در اومد و بعد سرشو با غصه گذاشت رو عکس بابا شو گفت مامان من دریه. گفتم چرا عزیزم.. گفت بابای  شمع اوووووت.. دریه...

و باز غصه خورد.. تا یه نیم ساعتی کارش این بود.. باز رفت و برگشت اومد یادش افتاد باباش دریه.. عکسشو پیدا کرد.. اومد گریه کنه البوم ورق خورد..

سرشو گذاشت رو دو تا عکس با نمک خودش که داره می خنده..

من گفتم چرا گریه می کنی عزیزم گفت بابا دریه..

حالا این بابا دریه رو با بغض و حالت گریه می گه ها..

من گفتم فرگل جان سرتوبیار بالا اون باباست؟

چشش خورد به عکسش در یه چشم به هم زدن بغضش تبدیل به خنده شد..

اینقدر با هم خندیدیم که نگو..

.......

شب هم دید من و باباش هر کدوم سرمون به کار خودمون گرمه (البته من زیر نظر داشتمش) رفت تو آشپزخونه و دراز به دراز افتاد رو زمین(من از بالای اپن یواشکی نیگاش می کردم) و شروع کرد مثلا گریه کردن..

باباش صداش کرد بیا دخترم.. صدای گریه اش بلندتر شد..

من رفتم نشستم سر جام گفتم فرگل جان چی شده مادر.. صداش تبدیل به نعره شد..

باباش گفت: دیدین دیددین دیدین.. یعنی من دارم میام بگیرمت.. دیدیم از خنده مرد و فرار کرد..

و باز دو دقیقه دیگه جهت جلب توجه رفت دریه کنه تا ما بریم بگیریمش..

یه عادتی هم که داره وقتی داره فرار یم کنه اگه ببینه راه فراری نیست می  دوئه طرف خودت .. در واقع به سمت خودت فرار می کنه..

...........

رفته رو توپش.. دراز کشیده با مخ اومد رو زمین.. من یواشکی داشتم نیگاش می کردم. از خنده غش کرد.. (یم گم خشن کاره) و چند بار اینکارو تکرار کرد.. تا اینکه دیگه خسته شد...

.....

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()