Lilypie Fourth Birthday tickersسيبک مهربون

welcome to my weblog

مغزم به من دستور داد که پی پی دارم

احساس آرامش دارم وقتی موهامو شونه می کنی

مامان دارم از گرسنگی هلاک می شم اگه نریم رستوران تا خونه برسیم من کشته می شم

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

فرگلکم روز شنبه که باباش رفت سر کار اونم بعد یه هفته به من می گه: مامانی، بابایی که دون دونی شده بود و نمی رفت سر کار کارمندا و شاگرداش می گفتن آخ جون آخ جون استاد نیومد استاد نیومد

حالا امروز می گن ای وای بی جون بی جون استاد اومد

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

تلویزیون دکتر سلام داره و داره در مورد استرس و سکته مغزی و قلبی و ... حرف می زنن

فرگل: ببین مامان سکته مغزی می دونی چیه؟ وقتی خون دور مغز جمع می شه می شه سکته مغزی

من: !!!!!!!!! :O

دکتر داره می گه استرس باعث تپش قلب می شه..

فرگل: مامان شما رو می گه ها همش استرس دارین ها. بچه ها که ورزش م یکنن استرس ندارن. در مورد ما نیست.

من:!!!!!!!!!!!! الان دو تا شاخ دارم رو سرم.

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

فرگل: مامان قرینه چیه؟

من: قرینه یعنی مثل هم .. حالا صبحونه بخور واست توضیح می دم

فرگل: مامان محسن مهد ما لباس اسپایدر من پوشیده بود .راشین هم لباس اسپایدر من پوشیده بود. ولی لباس راشین اینجوری می می های اسپایدرمنش بزرگ بود بازوهاشم بزرگ بود پهلوانی بود.

من: خوب.. چه جالب

فرگل: خوب این یعنی قرینه چون هر دو شبیه هم بودن؟

من: :D

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳٠ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

دیروز 29 آذر 91 فرگلکم خودش به صورت خودجوش و برای اولین بار واسه من سالاد درست کرد تنهایی تنهایی..

اصلا حرفی از سالاد  درست کردن نبود

خودش رفت یه هوی ورداشت شست با پوست کن پوست هویج رو کند بعدش با چاقو خردش کرد.خیار نداشتیم و یه گوجه هم خرد کرد و این شد سالاد دخترکم.

..

پ ن: تو این روزهای بد و غم انگیز که خیلی حال خوشی ندارم دخترکم داره بزرگ می شه و من حواسم نیست :(

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳٠ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

دخترکم 13 آذر آبله مرغون گرفت

یعنی 13 دونه های اولیه ظاهر شده

اینو جهت ثبت در تاریخ نوشتم

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱۸ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

فرگلم برو اتاقتو تمیز کن

فرگل:شما هم بیاین

من: نه گلم خودت برو

فرگل: شما مگه مامان من نیستییییی؟ مامان خووووووووووووووب من

من: :D

..........

نغمه: فرگل اسباب بازیهاتو جمع کن

فرگل: بیا شما با من جمع کنیم

فرگل: تو مگه دوست من نیستی؟ دوستای خوب که همو دوست دارن به هم کمک می کنن

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

فرگل: مامان این بی منفعت (بی معرفت) حرف بدیه؟

من: بله دختر گلم نباید بگی

فرگل: بزرگ شدم هم نگم؟

من: نه عزیز دلم

فرگل: آخه مامان شما این حرف بدو زدی من فکر کنم بزرگ شم دوباره مجبورم یاد بگیرم بگم

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

از پارسال فرگلکم رو گذاشتم مهد

اوایل واسه خودم بیشتر از فرگلکم سخت بود نبودنش تو خونه.

البته 3 ساعت حداکثر زمانی بود که فرگل مادر تو خونه نبود.

تو رده سنی 4 تا 5 سال بچه ها کلاسشون جداست. تو ساختمون قبلی مهد و البته این ساختمون بچه های 4 تا 5 ساله یه طبقه بالاترن و مربی ها واسه راحتی خودشون می گن بچه های بالا

پارسال گمونم از اردیبهشت به بعد فرگلم هی می گفت من دیگه سال دیگه بچه های بالا می شم

حالا امسال هر کی بهش میگه به به عجب دختر خوبی چه بزرگ شدی می گه: بله تازه از بچه های بالا هم هستم.. منم باید واسه همه توضیح بدم که منظور از بالا چیه

...............

دخترکم یه کلیپ انیمیشن  دیده که توش دختره پسره دوست می شن ازدواج می کنن بعد بچه دار می شن و بچشون ازدواج می کنه و اینها پیر پیر شدن

نشسته بغض کرده گریه می کنه که مامانی بچشون بزرگ شد مامان باباش پیر شدن...

بعد اشکهاش عین مروارید ریخت رو گونه های نازش

من: خوب عزیزم ادم ها پیر می شن دیگه

فرگل: من نمی خوام شما پیر شین

بغلش کردم و واسش گفتم که واسه اینکه جوون بمونیم باید ورزش کنیم عصبانی نشیم غصه نخوریم و گفتم که دختر خوبی باشه واسه همیشه تا من و باباش جوون بمونیم.

............

دخترکم این روزها نهارشو تو مهد می خوره.

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

فرگلم دیگه وقتی می ره دستشویی خودشو می شوره

شاید از نظر شما دیر باشه ولی من هیچوقت مجبورش نکردم. یه هفته پیش خودش گفت نرم تو دستشویی و خودش می خواد خودشو بشوره

به قول خودش هقط (فقط) وقتی پی پی داره من باید برم . آخه حالش بد می شه.

.......

فرگلم و من دیروز با هم کمی قات زده بودیم. چند بار گفت ببخشید من بخشیدمش. واسه اشتباه آخرش گفت می بخشمش؟ من: نه دیگه نمی بخشمت

فرگلم گریه می کرد. منم یواشکی نگاش کردم. دیدم بی صدا بچه ام داره گریه می کنه . رو به آسمون کرد و با چشمای گریون یه چیزی زیر لب گفت و هق هقش رفت به آسمون.

صداش کردم تا در مورد اشتباهش با هم حرف بزنیم. بعد ازش پرسیدم داشتی چی می گفتی تو جونت؟

فرگل: داشتم دعا می کردم و به خدا می گفتم که تو منو ببخشی ( و باز هق هقش رفت به آسمون)

..........

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢۳ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()