Lilypie - Personal pictureLilypie سيبک مهربون

welcome to my weblog

نه بابا تولدم نیست که.. ولی شما که نمی دونید.. من دهن مامان رو سرویس کردم.. البته خسته شد دیگه.. آخه دیشب یه ساعت بهش گیر دادم که هی با نیگاه کردن به عکس خودش در حالیکه کیک تولد من کنارشه.. هی آهنگ تولدت مبارک رو برام بخونه البته دست هم بزنه و هی قر هم بده.. یعد من هی آلبوم رو ورق می زدم بعد نق می زدم که اون صفحه که تولد بیار.. خلاصه اینکه مادر خسته ام رو خسته تر کردم..

بابا عزیز جون رو نگو که دیروز مریض شد.. مامان دیشب فلورانس نایتینگل بود..

عمو هم اومده بود..

مادربزرگم (مامان بابام) به مادر از پشت تلفن گفت : بابا عزیز جون خوبه.. و مادرم گفت هنوز فرصت نشده به اون برسم..

آخه من وقتشو گرفته بودم. هی لج می کردم منو بذاره رو میز آشپزخونه من برم گوشی اف اف رو بردارم و صحبت کنم.. بعد مامان شام هم سرو کرد .. بعد برا بابا  داشت چایی درست می کرد.. ریخت و پاش های منو جمع می کرد..

تازه مامان من هی غصه شیکم گنده اش رو هم یمخوره.. هی می گه فرگل نصفش به خاطر اینه که هی می گی کنار من بشین یا منو بذار رو پات ها...

من یکی از عکس های تنهایی مامان رو برداشته بودم.. هی بوسش می کردم بعد مچاله اش کردم می خواستم قورتش بدم.. این نمی شه که مامان بابا ها فقط بچه هاشونو قورت بدن.. تازه من 9 ماه تو شیکم مامانم بودم یعنی مامان منو قورت داده بود دیگه....

خلاصه دیروز کلی مادرمو اذیت کردم.. مادربزرگم هم اومده پیشم.. مامان مامانم.. بعد البته ایشون رفتن خونه دوستاشون.. ما هم تا پارک همراهیشون کردیم..

بعد کمی که بازی کردم چون هیچ بچه ای تو اون هوا تو پارک نبود با مامان برگشتیم خونه.. البته نون هم خریدیم..

مادر بزرگم برام لباس کفش و گوشواره آورد .. گوشواره مصنوعی ها.. البته اینها اهدایی داییم بود یعنی دایی مادرم.. ولی من گذاشتم به حساب مادربزرگم..

من هی گوشواره ها رو عین گل سر می ذاشتم رو سرم.. تازه کفشم برام کوچیک بود...

من تمام کابینت ها رو به مادربزرگ نشون دادم.. حتی جاروبرقی که ازش می ترسم و سشوار که ازش می ترسم.. جارو برقی رو پیش مادر بزرگ ناز کردم تا فکر نکنه من ترسوام..

سشوار رو هم برداشتم با دهن صداشو در آوردم و سرمو هی ناز کردم. همون کاری که مامانم می کنه...

بعد آسیاب برقی رو به مادربزرگ نشون دادم و دستمو گذاشتم روش و صدای اونو درآوردم..

امروز هم کلی باز ناز و عشوه برا مادرم اومدم...

من یه صندلی دارم که رو اون می شینم غذا یم خورم..

بابا می گه دخترم کلا ذاتی های کلاس...

خوب من خوابم تا بیدار نشدم مامی بره یه کم به کارهاش برسه

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٢ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

سلام

خوبید.. همه خوبیم..امشب ما مهمون داشتیم..

دوستهای مامان و بابا بودند..

من اولین بار بود که اینطوری خیلی خیلی خجالت کشیدم..

تا چند دقیقه تا مامانم بیاد بغلم کنه سرمو خم کرده بودم و اخم کردهب ودم و زمین رو نیگاه می کردم.. یهخورده که گذشت مامی نازم کردم و این حرفها و جمع صمیمی شد.. دیگه شروع کردم به جلب توجه.. اول هی کوبیدم به بخاری.. بعد هی دوییدم.. خودم پرت یم کردم زمین.. غلت یم زدم.. کلی کارهای محیرالعقول انجام دادام.. و خلاصه کلی جلب توجه کردم..

آخرهاش با مامان که بازی می کردم و حواسم بود که بهم دارند توجه یم کنند هر چی بلد بودم گذاشتم تو طبق اخلاص.. شایدم تبق یا طبغ!!!!!!! ه ه ها هاها ..

خلاصه این کارهاب را مامان اینها تازگی داشت..

و کلی همه ذوق کردند..

من اگه دلم بخواد صدای حیوونهایی که مامی یادم داده رو بلدم بگم..

به هر حیوونی هم که خوشم بیاد ازش و اسمشم بلد نباشم می گم میو.. میو..

گربه ببینم میو میو می کنم بعد محکم لگد یم زنم به زمین و داد می زنم تا فرار کنه از مامانم یاد گرفتم..

بوس می فرستم .. البته خیلی وقته .. مامانو می زنم بعد بغلش می کنم سفت و نازش می کنم..

هی بوسش می کنم.. از گردن مامی می گیرم و بغلش می کنم..

خودمو براش لوس می کنم تا خستگیش یادش بره..

وقتی دعوام می کنه منم اخم می کنم بعد کارهای خنده دار انجام یم دم تا بخنده و بوسم کنه..

خلاصه مارمولکی هستم برا خودم..

عاشق بازی تو پارکم.. ببینم کسی رو تاب من سواره جیییییییییییغ می کشم سرش.. مامان هم همش دعوام می کنه یعنی بهم تذکر می ده که کار بدیه اون تاب مال همه است..

شنبه هم یم رم واکسن می زنم. احتمالا مامان تا دو شنبه داغون یم شه از بی خوابی..

این مامان منم خیلی ترسوئه ها.. از تب می ترسه. به حق چیز های نشنیده..

فعلا بای بای

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۸ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

سلام.. خوبید؟ خوبیم..

دخترم رو به بهبودیه.. ولی سینه اش بدجوری خس خس می کنه..

می گم بدجوری بدونین بدجوری...

حالا تا فردا که اخرین روز انتی بیتیک خودنش ببینم چی می شه..

یعنی از دکترش بپرسم..

اگه می دونستم یه روزی اینقدر محتاج پزشک می شم ها.. جون دایی پزشکی می خوندم..

دخترم یه کاری خوب بلد انجام بده اونم اینه که منو می زنه.. نه اینکه بزنه ها.. مثلا د می کنه .. د نه یه فتحه بلند بالا بعد د بگید .. آهان..

بعد من باید گریه کنم مثلا..

بعد میاد یه جوری منو بغل می کنه و گاهی بوس می کنه و گاهی ناز می کنه که اگه تو جای من بودی ها.. مطمئنم دلت یم خواست این دخترک صبح تا شب بزنتت بعد هی نازت کنه..

گاهی هم لب و لوچه من آویزون که بشه ها.. فوری میاد بغلم می کنه و ناز می کنه ..

یا صورتشو می چسبونه به صورت من و یا فیس تو فسی که نه بین یتو بینی میشه باهام و بعد مثلا بینی مو بیییب می کنه .. و بوسم می کنه تا شاد بشم..

دخترم تازه تازه یادش افتاده این می می چه نعمتی بود ها.. بدتر از مادرهایی کهخ شیر می دن یه عضو ما همش آویزونه تو خونه..

چون دخترم تا خوشحاله میاد سراغ می می.. تا ناراحته میاد سراغش.. خوابش بیاد میاد.. خلاصه روزی چند بار منو مجبور می کنه اینها رو بیندازم بیرون.. بعد نازشون کنه.. و چون نمی دونه باید چی کار کنه سرشو می ذاره رو سینه من..

ای من فداش شم..

خلاصه برنامه داریم.. روزی هم هزار بار کفشاشو میاره که بره ددر..

امروز پوتین هاشو پاش کردم ببینم مبادا تنگ شده باشه که دخترم راه افتاد طرف بیرون.. منم مجبور شدم ببرمش...

به بستنی می گه مو ما.. البته وقتی می گم بگو بستنی می گه ها..

امروز یه چوب بستنی پیدا کرد همچین شعار م یداد مو ما که بهش قول دادم بابا اومد باهاش برن موما بخرن.. رفتن موما خریدن از این کیلویی ها.. بعد تا اینجا نذاشته مو ما رو باباش بذاره زمین..

اومد تو بهع بابا ش گفتم که لباس فرگل رو در بیار تا بهش بستنی بدم دیدم در تلاش برا کندن لباس هاشه..

وقتی یکی در می زنه یه بلهههههههه می گه که دلت می خواد در ور وا نکنی تا طرف هی در بزنه هی دخترم بگه بلله.. و بعد یه کلمه شبیه کیه...

تا حالا چند بار شده که من داشتم جارو یم کردم اون صدای در رو شنیده .. و من و برده تا درو وا کنم..

دیگه زیاده عرضی نیست.. فردا مهمون دارم.. امیدوارم بشه بازم بیام..

هنوز واکسن یه سال و نیمه گی دخترمو نزدیم..

اینها رو هم تو وبلاگ خودش می ذارم..

راستی من مامانمو خیلییییییییییییی دوست دارم.. !!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٤ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

مامان جونم برام یه شلوارک لی خوشگل خریده.. من که مثلا نمی دونم .. ولی برام تنگه.. یعنی کمرش تنگه ها...

اصلا اینها توجه نم یکنن دارن برا بچه های مای بی بی دار شلوارک می دوزن..

خلاصه اینکه ... من الان که نه.. از دیروز هی شلوارکمو می اوردم مامی ناز می کرد.. و من نازش می کردم. .وبعد می نشستم روی پای مامان جونم که دیگه خیلی کمتر بهش می گم بابا.. و صداش می کنم.. مامان.. مامان جون.. مامانی.. و خلاصه بهش می گفتم پام کنه.. بعد هی سرمو پایین بود و خودمو نیگاه م یکردم و برا خودم غش می کردم..

مامی کلی ناراحته.. دو بار رفت عوض کنه اینو نتونست .. یعن یسایز بزرگشو نداشتن..

بابا گفته بازار رو زیر و رو کنم عین این شلوارک ملوس برا دخترم می خرم...

این چند روز مامی کلی لباس های خوشگل برام خریده.. و من کلی خوشحالم..

امروز که مامان منو برد حموم.. وقتی برگشتم.. بعد از مدتها اون زیر دکمه دار سفیده استین دار رو با یه شلوار ساده صورتی مامی تنم کرد..

کلی خوشگلتر شده بودم..

بعد هی به خودم توجه یم کردم.. و بابا از اینکه من متوجه می شم وقتی بهم می گن خوشگل شدی... خوشحال بود..

تازه دیگه کلیپسمو نکندم.. آخه فهمیدم خیلی خوشگلتر شدم...

من خیلی باهوشتر و بزرگتر شدم.. اون پیراهنه بود عقد عمو تنم کرده بودم الان تبدیل شده به بلوز...

امروز هم برا اولین بار خودم دهنمو باز کردم و با اشتیلق گفتم اااااااااممممممممم...

تا غذا بخورم..

هر چند فقط دو سه قاشق خوردم.. ولی مامی تو دلش کیف کرد..

صبح ها وقتی می بینم خرسی و هاپو تو رختخوابم هستن کلی خوشحال می شم..

کلی نازشون می کنم..

بوسشون یم کنم..

تازه پشت مامانو ناز م یکنم.. و مامی می گه اخییییییش خستگیم رفع شد...

بعد مامان بع بعی می شه و من رو پشتش سواری می ده.. و دور هال می چرخیم..

دیگه اینکه من هر جا بریم موقع برگشت خودمو تا جاییکه بتونم بیدار نیگه می دارم .. آخه اگه نرم پارک .. نمی شه که..

الان خیلی واضح تر از همیشه می گم .. بچییها... (بچه ها) .. الو هم واضع شده.. بلیه.. (بله ) هم واضح شده...

یخچال رو بغل می کنم .. تا به میوه مورد علاقه ام.. هندونه برسم...

به خیلی چیز ها می گم.. نونو...

..

مامانم حالش خوب نیست دعا کنین خوب شه...

الانم هم هی دلش می پیچه...

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٦ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

من مامان اینها رومی بوسم.. عروسک هامو می بوسم..

مامان رومی زنم و می گم حالا گریه کن.. البته نمیگم با اشاره بهش می گم.. هر وقت مامانب ابا رو یم بوسه منم زودی می رم بابا رو یم بوسم..

به اب می گم با .. ولی وقت یمام یمی گه ابه منم م یگم آبه.. البته با مکث روی ب...

من تاب تاب عباسی رو می خوندم به زبون خودم.. ولی الان واضحتر می خونم.. بعد که دو دور خوندم هی بهش شعر اضافه یم کنم..

توی پارک از ته دل جیغ می کشم...

خلاصه تو دل برویی شدم که نگو.. مامان باز یه سری لباس برام خرید..

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

امان از دست ایم ادم بزرگها.. هی می گم اینهارو از کی یاد گرفته..

خوب بابا ما خنگ که نیستیم..

شکر خدا عقل و هوشمون سر جاشه..مادر من وقت یخودت  داری به سرت کلیپس می زنی و اونو با دهنت نیگه می درای و موهاتو جمع یمکنی .. منم یم بینم یاد می گیرم دیگه.. بعد تو بگو چراگیره هاشو می کنه تو دهنش این دخمل... و موهاشو هی چنگ می گیره..

وقتی تو مداد رو هم به چشت می کشی هم به لبت.. انتظارداری من خودکار دستم یم گیرم رو صورتم خط نکشم... حالا لوازم ارایشتو از تو کیفت می گیرم که دیگه یم دونم چی به چیه.. حتی اگه شما ماهی یه بار ارایش کنی..

موچین هم مال ابروست.. خودم بلدم دیدی که..

وقتی تو بر می داری یه چیزی پشتت قایم میکنی تا من نکنم تو دهنم و میگی تموم شد.. خوب منم کش موهامو می ذارم پشتم و میگم تموم شد.. بعد نازت می دم.. بعد هم دوباره نشونت میدم یم گم اومدددددددد...

وقتی با بطری اب رو سر می کشی منم دوست دارم.. انجام می دم..

وقتی می زنی تو سرت یم گی ای خددددددددددددددا.. منم دوست دارم.. انجام می دم..

وقتی گوشی روبا شونه هات نیگه میداری و حرف می زنی و کارهاتو یم کنی...منم دوست دارم.. یاد می گیرم...انجام می دم...

وقتی منو ناز می کنی.. و بهم با مهربونی وقتی صداتو نازک کردی غذا می دی... منم به خرسی همینطوری غذا می دم..

...........

به فرگل می گیم عسل من کیه؟ می گه ..من..

البته هر چیزی بگیم می گه من.. از جیگر و قند و شیکر و این حرفها گرفته تا هر حرف خوب دیگه..

رفته خط کشیده رو دیوار.. بهش می گم فرگلللللللل... میاد با صدای نازک کرده یه چزی بهم یم گه و بوسم می کنه.. من میخندم.. بعد دوباره می ره کارشو تکرار می کن.. باز جدی می گم فرگل..

دوباره کارشو تکرار می کنه...

..........

پارسا وقتی می خواست برا فرگل بیستکوییت بیاره می گه؟ عمه فرگل پسر خوبی هست برم براش بیستکویی بیارم؟!!!

می گیم فرگل دختره عمه.. با تعجب ما رو نیگاه می کنه

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

سلام علیکن.. من امروز مامان و یه عالمه بابا رو بوسیدم..

نه اینکه فکر کنین تا حالا بلد نبودم ها.. بلد بودم.. ولی نه اینجوری.. امروز هر وقت بابا گفت منو ببوس بوسیدمش.. اخرها هم به جای بوس فوت می کردم...

و این اولین بوسه من بود

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٢ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

این روزها هر روز کارهای جدیدتری انجام می دم..

مثلا الان ها دیگه دوست دارم عین مامی باشم.. عروسک هام توجه بیشتری می کنم..

یه خرس آبی دارم که بهش می گیم خرسی.. اینقده دوسش دارم. این روزها بوسش می کنم.. بهش غذا می دم.. الان هم بالشت گنده هه رو اورده بودم بذارم رو پام. همون که قد خودمه تا باهاش خرسی رو بخوابونم..

بچه بد تا این موقع بیداره.. و من هنوز در حال تلاشم تا بخوابونمش..

تازه مامی منو برد حموم .. دیدم بابا رو صدا می کنه... بابایی قربون من می رفت.. یعنی م یگفت قربون کیسه کشیدنت بشم بابا..

خوب مگه کیسه کردن تو حموم قربون صدقه رفتن داره.. از دست این ادم بزیرگ ها..

تازه پای مامی رو هم کیسه کردم..

اخه این مامان هی منو یم پاد خودشو نمی شوهر.. گربه شور  می کنه خودشو میاد بیرون..

من بالاخره کشف می کنم مامان جمعه ها صبح تا ظهر کجا می ره که وقتی میاد سر حاله..(استخر می رم دیگه)

خلاصه خیلی نمکی شدم..

قبلا یه کوچولو قایم باشک بازی م یکردیم با مامان وب اباها.. ولی الان یعن یامشب مامان کلی رسما با من قایم باشک بازی کرد.. کلی کیف کردم..

پریشب هم با مامی و ددی رفتیم پیاده روی.. کلی کیف کردم. ولی نم یدونم چرا مامان یه سره منو برد حموم..

مامانم دستش درد میاد.. فعلا بای

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٦ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

دماغمو می گیرم و بیییب می گم..

عاشق هندونه ام.. و تا تهشو در نیارم راضی نمی شم..

عاشق خط خطی کردنم..

مامی رو به روش خودممی بوسم.. یعن یصورتمو می ارم نزدیک صورتش..

عاشق اینم برم رو شیکم بابایی و پیتکو پیتکو کنم..

تو حموم کف می خورم..

لیوانمو بر می دارم و تو دستم اب می ریزم می مالم به سرم..

عاشق اب بازی هستم البته بیشتر تو خونه نه تو حموم..

دوستدارم وقتی م یریم بیرون خودم راه برم و البته هر جا خسته شدم همون جا م یشینم و نفس تازه می کنم باز می دوئم می رم..

عاشق حرف زدن با تلفنم.. البته نه با مخاطب خاص بلکه با صداهای اشنا و در این بین باید هر چی دکمه تلفنه من بزنم.. حتی اگه قطع شه..

عاشق در اوردن باتری های کنترلم.. البته قبلا هم همین کارها رو یم رکدم ها. الان حرفه ای عمل می کنم..

الان اگه تلفسیون خاموش باشه م یرم تا روشنش کنم..

عاشق به هم زدن کابینت های مامی هستم..

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٥ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()

عسل مامان.. می دونی زندگی بی تو هیچه..

می دون یچقد دوست دارم..

می دون یوقتی می پری تو بغلم و سفت بغلم یم کنی برات می خوام بمیرم..

می دونی حتی اگه بفل کردنت برا خر (گول زدن) کردن من باشه تا به هر چی می خوای برسی...

م یدونی من عاشق بوس کردن وگاز گرفتن کله کوچولوتم.. و وقتی اینکارو یم کنم و تو برام قل قلق قلق می خونی م یخوام اینقدر تو بغلم فشارت بدم که بری تو جسمم..

امروز وقتی بهت گفتم گوجه .. گوجه فرگل می خوری..

تو گوجه رو با گنجشگ قاتی کردی و با اون انگشت های کوچولوت نشستی کنجشگ پر بازی کردن می خواستم قورتت بدم..

به بابات می گم می ترسم روزی عین داستان شنگول و منگول توبیای برا رسیدن به فرگل شیکم منو پاره کنی.. چون من یه روزی قورتش می دم..

قربون اون بازی اختراع کردنت.. قربون ا ون رقصیدنت.. قربون دست زدنت.. قربون لی لی حوضک بازی کردنت...

قربون غذا دادنت به عروسک هات..

قربون گوجه خوردنت.. قربون بطری سر کشیدنت..

قربون همه کارهای قشنگت..

این روزها هم که کفشاتو بر می داری میای تا بریم ددر...

بریم پیش.. بچییییییها...

من می خورمت.. حالا یم بینی...

راستی گل زیبا دیشب خونه داییت خیلی بهت خوش گذشت.. خودم فهمیدم...

قربون اون کیک خوردنت..

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط سیب مهربون پيام هاي ديگران ()